پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۱۹:۵۱ ۲ بازديد
جلو برداشت. او گفت: «آقایان، امیدوارم بفهمید که چرا این کار را کردیم. شاید بیرحمانه به نظر برسد، اما ما هیچ راه دیگری برای سر عقل آوردن شما به ذهنمان نمیرسید. اگر میخواستیم میتوانستیم کارهای بیشتری انجام جادو و طلسمات دهیم؛ اما، مطمئنیم که این درس عبرتی بهترین دعانویس شهر خواهد شد که...» بول غرید: «گیج شدی!» مارک با لبخند گفت: «صبر کن، وگرنه دوباره میری تو.» همین پیشنهاد باعث لرزیدن بول شد و دیگر صدایی از خودش درنیاورد. مارک گفت: «و حالا، اگر طلسم نویس اجازه دهید، شما را به دعانویس گراش اردوگاه برمیگردانیم. و تنها چیزی که میخواهم بگویم این است که دفعهی بعد که خواستید مخفیکاری کنید، تاکتیکهای منصفانه و آشکار را امتحان کنید.
اگر دوباره نقشههای مخفیانه بکشید، من رحمی را که این بار نشان دادم، نشان نخواهم داد. بفرمایید.» حدود ده دقیقه بعد، آن چهار نفر دوباره از شکاف صخرهها بیرون کشیده شدند و با چشمان بسته به سمت قایقها و اردوگاه هدایت شدند. این پایان آن ماجراجویی بود. اما دعا بول هریس قسم خورد که خیلی زود آرام خواهد شد. [188] فصل بیستم. یک ماجراجویی جدید. بول دعانویس قصرقند هریس مصمم بود که «یا با شرایط کنار بیاید یا بمیرد». مدام در ذهنش بود که «با دیگران روراست باشد» تا اینکه طلسم به نقشه دیگری برای آزار طلسم و اذیت دیگران رسید. چند شب بعد بود که او و دوستانش یواشکی به چادری که مارک و سه نفر دیگر در آن خوابیده بودند، رفتند.
بول هریس زمزمه کرد: «نذار الان تکون بخوره. محکم بگیرش، چون با خشم میجنگه.» دیگری اضافه کرد: «و آن کفتار وحشی که بهترین دعانویس شهر به تگزاس میگویند را هم ببر. او بود که آن شب تمام خوشگذرانی ما را بهم زد.» گوینده اول غرید: «این دفعه دیگه فرصتی برای استفاده از اسلحههاش پیدا نمیکنه. و بهترین دعانویس شهر اگه بقیه هم بیدار بشن، به اندازه دعانویس بمپور کافی جمعیت داریم که از پسشون بربیایم. طلسم نویس آماده، همین الان!» این مکالمه با لحنی آرام و در حاشیه انجام شد. سپس، پس از توافق بر سر اینکه هر کدام چه کاری باید انجام دهند، جمعیت پراکنده شدند و بیصدا به سمت چادر رفتند.
مهم بود که بچههای یک ساله بقیه را بیدار نکنند؛ آنها یواشکی دور و برشان جا میگرفتند.[189] دو قربانی، لحظهای منتظر ماندند و سپس با علامت، خم شدند و آنها را به زمین چسباندند. بچههای یک ساله حالا در این کار کاملاً ماهر شده بودند و آن دو حتی فرصت نفس کشیدن هم پیدا نکردند. آنها را بلند کردند و به سرعت فرار کردند، آنقدر محکم گرفته بودند که حتی نمیتوانستند لگد بزنند. وقتی سه یا چهار نفر به یک نفر بودند، آسان بود. نقشه کاملاً درست کار میکرد و انگار هیچکس آن را کشف نکرده بود. هیچکدام از دو دعانویس مهرستان نفر دیگر که خوابیده بودند، تکان نخورده بودند.
با این حال، در چادر کناری، کسی با سر و صدا از خواب بیدار شد، کسی که از گروه B، یکی دیگر از اعضای گروه هفت جاودانه، بود. او به سمت در چادرش دوید و طلسم نویس لحظهای بعد خود را در چنگال دو بچهماهی که برای مراقبت از همان حادثه عقب مانده بودند، ناتوان یافت. ظاهراً این دعا حمله بهتر از حمله قبلی برنامهریزی شده بود. ارباب چانسی ون رنسلیر مونت-بونسال، اهل خیابان جادو و طلسمات پنجم نیویورک، سومین زندانی نگونبخت بود. طلسم او احساس کرد که از ضرب و شتم نگهبانِ عمداً بیتوجه، به ستوه آمده و با عجله به محوطهی قدیمی و خلوت فورت کلینتون رفت، جایی که با سرعت و دقت بسته و دهانش بسته شد و بیهیچ تشریفاتی در کنار مارک دعانویس فنوج و تگزاس به زمین افتاد.
آن موقع همه طلسم چیز برای آماده بود. هشت نفری که در آن آدمربایی شرکت داشتند، به سرعت به دو گروه چهار نفره تقسیم شدند. اعضای یک گروه را نمیشناسیم، اما چهار گروه دیگر دوستان قدیمی ما، بول هریس، گاس موری، مری ونس و بیبی ادواردز، بودند. آنها برای صحبت در مورد سرنوشت زندانیان نگونبخت خود، بهترین دعانویس شهر به کناری رفته بودند. بول در حالی که مشتهایش را از خشم گره کرده بود، فریاد زد: «به خدا قسم! رفقا، بالاخره گیرش طلسم انداختیم! میدانید، او مال ماست، هر طور که دلمان میخواهد با او رفتار کنیم. و طلسم نویس اگر از اینکه امشب زنده مانده پشیمانش نکنم، امیدوارم همانجا بمیرم.» بول در حالی که این را زمزمه میکرد، از هیجان بالا و پایین میرفت.
اگر دوباره نقشههای مخفیانه بکشید، من رحمی را که این بار نشان دادم، نشان نخواهم داد. بفرمایید.» حدود ده دقیقه بعد، آن چهار نفر دوباره از شکاف صخرهها بیرون کشیده شدند و با چشمان بسته به سمت قایقها و اردوگاه هدایت شدند. این پایان آن ماجراجویی بود. اما دعا بول هریس قسم خورد که خیلی زود آرام خواهد شد. [188] فصل بیستم. یک ماجراجویی جدید. بول دعانویس قصرقند هریس مصمم بود که «یا با شرایط کنار بیاید یا بمیرد». مدام در ذهنش بود که «با دیگران روراست باشد» تا اینکه طلسم به نقشه دیگری برای آزار طلسم و اذیت دیگران رسید. چند شب بعد بود که او و دوستانش یواشکی به چادری که مارک و سه نفر دیگر در آن خوابیده بودند، رفتند.
بول هریس زمزمه کرد: «نذار الان تکون بخوره. محکم بگیرش، چون با خشم میجنگه.» دیگری اضافه کرد: «و آن کفتار وحشی که بهترین دعانویس شهر به تگزاس میگویند را هم ببر. او بود که آن شب تمام خوشگذرانی ما را بهم زد.» گوینده اول غرید: «این دفعه دیگه فرصتی برای استفاده از اسلحههاش پیدا نمیکنه. و بهترین دعانویس شهر اگه بقیه هم بیدار بشن، به اندازه دعانویس بمپور کافی جمعیت داریم که از پسشون بربیایم. طلسم نویس آماده، همین الان!» این مکالمه با لحنی آرام و در حاشیه انجام شد. سپس، پس از توافق بر سر اینکه هر کدام چه کاری باید انجام دهند، جمعیت پراکنده شدند و بیصدا به سمت چادر رفتند.
مهم بود که بچههای یک ساله بقیه را بیدار نکنند؛ آنها یواشکی دور و برشان جا میگرفتند.[189] دو قربانی، لحظهای منتظر ماندند و سپس با علامت، خم شدند و آنها را به زمین چسباندند. بچههای یک ساله حالا در این کار کاملاً ماهر شده بودند و آن دو حتی فرصت نفس کشیدن هم پیدا نکردند. آنها را بلند کردند و به سرعت فرار کردند، آنقدر محکم گرفته بودند که حتی نمیتوانستند لگد بزنند. وقتی سه یا چهار نفر به یک نفر بودند، آسان بود. نقشه کاملاً درست کار میکرد و انگار هیچکس آن را کشف نکرده بود. هیچکدام از دو دعانویس مهرستان نفر دیگر که خوابیده بودند، تکان نخورده بودند.
با این حال، در چادر کناری، کسی با سر و صدا از خواب بیدار شد، کسی که از گروه B، یکی دیگر از اعضای گروه هفت جاودانه، بود. او به سمت در چادرش دوید و طلسم نویس لحظهای بعد خود را در چنگال دو بچهماهی که برای مراقبت از همان حادثه عقب مانده بودند، ناتوان یافت. ظاهراً این دعا حمله بهتر از حمله قبلی برنامهریزی شده بود. ارباب چانسی ون رنسلیر مونت-بونسال، اهل خیابان جادو و طلسمات پنجم نیویورک، سومین زندانی نگونبخت بود. طلسم او احساس کرد که از ضرب و شتم نگهبانِ عمداً بیتوجه، به ستوه آمده و با عجله به محوطهی قدیمی و خلوت فورت کلینتون رفت، جایی که با سرعت و دقت بسته و دهانش بسته شد و بیهیچ تشریفاتی در کنار مارک دعانویس فنوج و تگزاس به زمین افتاد.
آن موقع همه طلسم چیز برای آماده بود. هشت نفری که در آن آدمربایی شرکت داشتند، به سرعت به دو گروه چهار نفره تقسیم شدند. اعضای یک گروه را نمیشناسیم، اما چهار گروه دیگر دوستان قدیمی ما، بول هریس، گاس موری، مری ونس و بیبی ادواردز، بودند. آنها برای صحبت در مورد سرنوشت زندانیان نگونبخت خود، بهترین دعانویس شهر به کناری رفته بودند. بول در حالی که مشتهایش را از خشم گره کرده بود، فریاد زد: «به خدا قسم! رفقا، بالاخره گیرش طلسم انداختیم! میدانید، او مال ماست، هر طور که دلمان میخواهد با او رفتار کنیم. و طلسم نویس اگر از اینکه امشب زنده مانده پشیمانش نکنم، امیدوارم همانجا بمیرم.» بول در حالی که این را زمزمه میکرد، از هیجان بالا و پایین میرفت.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
دعانویس صدرا