چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۱۹ ۲ بازديد
تام گفت: «تا همین الان ندیدمت، یا صدات رو هم نشنیدم. حدس میزنم دعانویس تهران از جاده نیومدی. حدس میزنم حتماً از مسیر جنگلی اومدی که این خار و خاشاک رو سرت آوردن.» برای لحظهای به نظر رسید که غریبه کمی جادو و طلسمات جا خورده است، اما سریع خونسردی خود را به دست آورد و گفت: «فکر کنم طلسم نویس از ورودی صحنه وارد شدم. میبینم که تو طلسم نویس یک دیدهبان درجه یک هستی، در مشاهده و استنتاج و از این جور چیزها خوب عمل میکنی. شرط میبندم نمیتوانی حدس بزنی من کی هستم.» تام با متانت این چالش را پذیرفت و گفت: «شرط میبندم میتوانم؛ تو ویلیام بارنارد هستی.
و خوشحالم که تو هم اینجایی.» غریبه گفت: «درسته، دفعهی اول.» «و تو توماس اسلید هستی. بالاخره، همونطور که شخصیت شرور توی فیلمها میگه، ما همدیگه رو دیدیم. تنهایی؟ بیا یه نگاهی به لیوانت بندازیم.» روی پتو نشست دعانویس خراسان رضوی کرد.۱۱۲چانه تام را بالا نگه داشت تا بتواند چهرهاش را به خوبی ببیند. هوشیاری همیشگی طلسم تام تحت این برخورد خودمانی و دوستانه از بین رفت جادو و طلسمات و با صراحت و رکگویی همیشگیاش گفت: «خوشحالم که آمدی. دقیقاً همانطور هستی که فکر میکردم. همیشه امیدوار بودم که بیایی.» بارنارد در حالی که او را به شوخی هل میداد و با خوشحالی میخندید، گفت: « برو بیرون! شرط میبندم اصلاً به من فکر نکردی.
خب، من اینجام، به بزرگی زندگی، در واقع بزرگتر، و حالا که اینجام، میخوای با من چیکار کنی؟ اون چیه؟ یه چراغ؟» طلسم نویس او دعا ناگهان نگاهی به بدنه اصلی اردوگاه انداخت و اضافه کرد. تام گفت: «این فقط انعکاس این دعانویس خراسان شمالی دریاچه است؛ الان جز من کسی در اردوگاه نیست. فصل شکار دیر شروع شده. فکر کنم نیروها از شنبه جادو و طلسمات شروع به کار کنند.» طلسم نویس همراهش که ظاهراً کمی علاقهمند بود، گفت: «بله؟» «خب، فکر نمیکنم اگر اینجا بمانیم، زیاد اذیتمان کنند. داری چه کار میکنی، داری شهر میسازی؟ بهترین دعانویس شهر آخرین باری که همدیگر را دیدیم توی یک گودال توی زمین بود،۱۱۳هی؟ زنده طلسم به گور شده؛ یادت هست؟ فرانسۀ کوچک و قدیمی! تام گفت: «نمیخواهم در موردش صحبت کنم؛ وقتی دعا به عمو جب گفتم، بعدش
سردرد گرفتم. دیگر نمیخواهم به آن فکر کنم. اما از دیدنت خیلی خوشحالم و امیدوارم بهترین دعانویس شهر بمانی. کمی خندهدار به نظر میرسد، نه؟» همراهش که میخواست از دعوت ظاهری تام برای معاشرت دوستانه استفاده کند، به پشت دراز کشید، دستانش را روی سرش قلاب کرد و گفت: «به خندهداری یک سیرک. خب، دوباره اینجاییم، یک بار دیگر مثل استنلی و دعانویس خوزستان آفریقای جنوبی همدیگر را دیدیم. و میدونی، دقیقاً همون شکلی هستی که فکر میکردم. با خودم گفتم تام اسلید خیلی مصمم و با اراده است.» تام با لحنی جدی گفت: «هیچوقت فکر نمیکردم قیافهات چه شکلی باشد؛ اما گفتم که جادو و طلسمات آدم بیخیالی هستی و حدس میزنم هستی.
شرط میبندم دیدهبانهایت هم از تو خوششان میآید. میتوانی تا آمدنشان بمانی؟» «آنها یک گله سرخپوست وحشی هستند، اما فکر میکنند من تنها نوزاد در گهواره هستم.»۱۱۴ تام گفت: «فکر کنم حق با آنهاست.» «پس تو دعانویس زنجان تنهایی، هی؟ و داری اینجا ستاد فرماندهیات رو میسازی؟ خوب و دنج، هی؟ دورافتاده و خلوت، ها؟ این چیزا برای من کافیه. به دیدهبانهام میگم، 'از تمدن دور بمونید.' هر چی عقبتر بری بهتره. فکر کنم اینجا زیاد اذیتت نمیکنن، هی؟ یه گوشه دنج همیشگی. نه، فقط یه سفر هوایی دارم، همین. برای کار به نیویورک اومدم، و فکر کردم یه بار برم اونجا و یه بار دیگه اینجا رو ببینم.
اگه اجازه بدی، شاید یه یا دو هفتهای ول بگردم. فرض کن بتونم تا وقتی بچهها بیان اینجا بمونم، اگه قرار باشه این اتفاق بیفته؛ منظورم بچههای خودمه . بالاخره فقط یه راهش اینه که برگردی اوهایو و بعد با اونا برگردی اینجا.» تام گفت: «حالا که اینجایی، بهتر است اینجا بمانی؛ امیدوارم بمانی. تا وقتی اینجایی، میتوانم به تو بگویم که چرا اینجا هستم ، کاملاً تنها.» «سلامتی؟» تام گفت: «یه جورایی، اما نه دقیقاً. این سه تا کلبه، قدیمیها - اون یکی،۱۱۵و آن یکی، و آن یکی،» او با اشاره اضافه کرد، «آنهایی هستند که گروه من همیشه داشتند.
اما من همه چیز را فراموش کردم و آنها را به گروه تو دادم. این باعث شد که از من دلخور شوند. شاید میتوانستم آن را برایشان درست کنم، اما این کار شما رفقا را بدون هیچ کلبهای رها میکرد.
و خوشحالم که تو هم اینجایی.» غریبه گفت: «درسته، دفعهی اول.» «و تو توماس اسلید هستی. بالاخره، همونطور که شخصیت شرور توی فیلمها میگه، ما همدیگه رو دیدیم. تنهایی؟ بیا یه نگاهی به لیوانت بندازیم.» روی پتو نشست دعانویس خراسان رضوی کرد.۱۱۲چانه تام را بالا نگه داشت تا بتواند چهرهاش را به خوبی ببیند. هوشیاری همیشگی طلسم تام تحت این برخورد خودمانی و دوستانه از بین رفت جادو و طلسمات و با صراحت و رکگویی همیشگیاش گفت: «خوشحالم که آمدی. دقیقاً همانطور هستی که فکر میکردم. همیشه امیدوار بودم که بیایی.» بارنارد در حالی که او را به شوخی هل میداد و با خوشحالی میخندید، گفت: « برو بیرون! شرط میبندم اصلاً به من فکر نکردی.
خب، من اینجام، به بزرگی زندگی، در واقع بزرگتر، و حالا که اینجام، میخوای با من چیکار کنی؟ اون چیه؟ یه چراغ؟» طلسم نویس او دعا ناگهان نگاهی به بدنه اصلی اردوگاه انداخت و اضافه کرد. تام گفت: «این فقط انعکاس این دعانویس خراسان شمالی دریاچه است؛ الان جز من کسی در اردوگاه نیست. فصل شکار دیر شروع شده. فکر کنم نیروها از شنبه جادو و طلسمات شروع به کار کنند.» طلسم نویس همراهش که ظاهراً کمی علاقهمند بود، گفت: «بله؟» «خب، فکر نمیکنم اگر اینجا بمانیم، زیاد اذیتمان کنند. داری چه کار میکنی، داری شهر میسازی؟ بهترین دعانویس شهر آخرین باری که همدیگر را دیدیم توی یک گودال توی زمین بود،۱۱۳هی؟ زنده طلسم به گور شده؛ یادت هست؟ فرانسۀ کوچک و قدیمی! تام گفت: «نمیخواهم در موردش صحبت کنم؛ وقتی دعا به عمو جب گفتم، بعدش
سردرد گرفتم. دیگر نمیخواهم به آن فکر کنم. اما از دیدنت خیلی خوشحالم و امیدوارم بهترین دعانویس شهر بمانی. کمی خندهدار به نظر میرسد، نه؟» همراهش که میخواست از دعوت ظاهری تام برای معاشرت دوستانه استفاده کند، به پشت دراز کشید، دستانش را روی سرش قلاب کرد و گفت: «به خندهداری یک سیرک. خب، دوباره اینجاییم، یک بار دیگر مثل استنلی و دعانویس خوزستان آفریقای جنوبی همدیگر را دیدیم. و میدونی، دقیقاً همون شکلی هستی که فکر میکردم. با خودم گفتم تام اسلید خیلی مصمم و با اراده است.» تام با لحنی جدی گفت: «هیچوقت فکر نمیکردم قیافهات چه شکلی باشد؛ اما گفتم که جادو و طلسمات آدم بیخیالی هستی و حدس میزنم هستی.
شرط میبندم دیدهبانهایت هم از تو خوششان میآید. میتوانی تا آمدنشان بمانی؟» «آنها یک گله سرخپوست وحشی هستند، اما فکر میکنند من تنها نوزاد در گهواره هستم.»۱۱۴ تام گفت: «فکر کنم حق با آنهاست.» «پس تو دعانویس زنجان تنهایی، هی؟ و داری اینجا ستاد فرماندهیات رو میسازی؟ خوب و دنج، هی؟ دورافتاده و خلوت، ها؟ این چیزا برای من کافیه. به دیدهبانهام میگم، 'از تمدن دور بمونید.' هر چی عقبتر بری بهتره. فکر کنم اینجا زیاد اذیتت نمیکنن، هی؟ یه گوشه دنج همیشگی. نه، فقط یه سفر هوایی دارم، همین. برای کار به نیویورک اومدم، و فکر کردم یه بار برم اونجا و یه بار دیگه اینجا رو ببینم.
اگه اجازه بدی، شاید یه یا دو هفتهای ول بگردم. فرض کن بتونم تا وقتی بچهها بیان اینجا بمونم، اگه قرار باشه این اتفاق بیفته؛ منظورم بچههای خودمه . بالاخره فقط یه راهش اینه که برگردی اوهایو و بعد با اونا برگردی اینجا.» تام گفت: «حالا که اینجایی، بهتر است اینجا بمانی؛ امیدوارم بمانی. تا وقتی اینجایی، میتوانم به تو بگویم که چرا اینجا هستم ، کاملاً تنها.» «سلامتی؟» تام گفت: «یه جورایی، اما نه دقیقاً. این سه تا کلبه، قدیمیها - اون یکی،۱۱۵و آن یکی، و آن یکی،» او با اشاره اضافه کرد، «آنهایی هستند که گروه من همیشه داشتند.
اما من همه چیز را فراموش کردم و آنها را به گروه تو دادم. این باعث شد که از من دلخور شوند. شاید میتوانستم آن را برایشان درست کنم، اما این کار شما رفقا را بدون هیچ کلبهای رها میکرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
دعانویس بندرعباس