چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۵:۴۷ ۲ بازديد
وکیل و مأمور آشنایان قدیمی هستند و یکدیگر را با اسم کوچک صدا میزنند! سپس احساس گمگشتگی کردند. در دفتر وکیل نشستند، خجالتزده، جادو و طلسمات مثل دستهای از زندانیانی که برای شنیدن حکم اعدامشان آورده شدهاند. وکیل سند فروش را خواند و سپس توضیح داد که به صحیحترین ترتیب تنظیم شده است، به طوری که این معامله صادقانهترین معامله در دعانویس کهگیلویه و بویراحمد جهان است و رویه آن کاملاً قانونی است. شدویلاس پرسید: «و آیا قیمت درست است؟ سیصد دلار پیشپرداخت و بقیه را ماهی دوازده دلار؟» «بله، کاملاً درسته!» «و این مبلغ، هزینه کل خانه، به همراه دعا زمین و همه چیز است؟» وکیل پاسخ داد: «دقیقاً» و به او نشان داد که همه این موارد در طلسم کجای سند فروش ذکر شده است.
«همه چیز منصفانه و صادقانه است، دوست من، هیچ طلسم نویس اثری از کلاهبرداری یا بیعدالتی در کار نیست!» «ما مردم فقیری هستیم و مبلغ فروش، تمام دارایی ماست. اگر حتی کوچکترین بیعدالتی در این معامله وجود داشته باشد، هر آنچه داریم را از دست خواهیم داد.» و در آن جهت، سدویلاس با صدای لرزانی پرسید که چه پرسیده است، در بهترین دعانویس شهر حالی که زنان با چشمانی که در سکوت دعا میکردند به او نگاه میکردند. و هنگامی که بالاخره سوالات تمام شد و زمان تصمیمگیری در این مورد فرا رسید، تتا دعانویس بوشهر الزبیتا چنان متأثر شد که آهی کشید و گریه کرد.
یوکوباس از او پرسیده بود که آیا میخواهد امضا کند، اما او مجبور شد بارها بپرسد و هیچ پاسخی نگیرد. پیرمرد چه میگفت؟ او نمیدانست که آیا وکیل اصلاً حقیقت را گفته است یا نه - به نظر میرسید که آن مرد با فروشنده تبانی کرده است. اما او نمیتوانست سوءظن خود را بدون اینکه آن آقایان محترم بشنوند، در اینجا بیان کند! به چه بهانهای میتوانست معامله را قطع کند؟ او بسیار نادان، بسیار درمانده بود و آنها بسیار حیلهگر و شریف بودند! سرانجام، در حالی که اشک تقریباً چشمانش را کور کرده بهترین دعانویس شهر بود، شروع به دعانویس سمنان بیرون آوردن پولش کرد، اما بلافاصله آن را دوباره زیر جلیقهاش گذاشت.
او یک بار دیگر آن را طلسم نویس بیرون آورد، در حالی که اشکهای بزرگی از گونههایش سرازیر شده بود. اونا در گوشهای از اتاق نشسته بود و با ترس و لرز همه اینها را تماشا میکرد. انگار تب داشت - طلسم نویس میخواست با تمام وجود فریاد بزند که او دوباره پول را پنهان میکند، که همه چیز فقط یک حقه و کلاهبرداری است، که این معاملهی ناگوار آنها را به نابودی خواهد کشاند، اما احساس کرد که گلویش فشرده میشود و نمیتواند چیزی بگوید. بنابراین کسی نبود که مراقب تتا الزبیتا باشد. او پول را روی میز گذاشت و نماینده با دعانویس اصفهان اشتیاق آن را گرفت و خودش به نوبت آن را شمرد.
سپس رسیدی نوشت و به جادو و طلسمات خریداران داد. تمام ظاهر او نشان میداد که طلسم چقدر راضی و خوشحال است. او از جایش بلند شد، به سمت هر یک از آنها رفت و به نوبت با آنها دست بهترین دعانویس شهر طلسم داد و سرزندگی و ادب بیشتری نسبت به قبل از خود نشان داد. سپس بهترین دعانویس شهر وکیل برای شدویلاس توضیح داد که حقالزحمهاش یک دلار است. این باعث یک مشاجره کوتاه شد، اما طلسم بالاخره مبلغ پرداخت شد و دوستان ما اتاق را ترک کردند. عمه الزبیتا سند فروش و رسید را محکم در دست داشت. همه آنها از شدت کار و تلاش چنان خسته شده بودند که به جادو و طلسمات سختی میتوانستند راه بروند و به همین دلیل چندین بار در دعانویس گرگان راه دعا خانه استراحت کردند.
بالاخره جادو و طلسمات با روحیهای گرفته به خانه رسیدند. عصر، وقتی یورگیس از سر کار برگشت، تمام ماجرا را شنید و سپس آخرین جرقه امید در زنان بیچاره خاموش شد. یورگیس کاملاً متقاعد شده بود که آنها به طرز شرمآوری فریب خوردهاند و بدین ترتیب به ورطه نابودی افتادهاند. موهایش را کند و مثل دیوانهها فحش داد و قسم خورد که قبل از طلوع دوباره خورشید، وکیل را از سرما خواهد انداخت. سرانجام، روزنامهها را قاپید، به سمت در دوید و ناپدید شد. او مستقیماً به خیابان هالستد رفت، طلسم جایی که در شام با شدویلاس ملاقات کرد و سرش را مجبور کرد تا به جادو و طلسمات دنبال او به سمت وکیل دیگری برود.
وقتی آنها به دفترش هجوم آوردند، وکیل از جا بلند شد، انگار که میخواست مقاومت کند. و جای طلسم نویس تعجب نیست، زیرا یورگیس موهایش سیخ شده بود و چشمانش خون گرفته بود، انگار که دیوانه شده بود.
«همه چیز منصفانه و صادقانه است، دوست من، هیچ طلسم نویس اثری از کلاهبرداری یا بیعدالتی در کار نیست!» «ما مردم فقیری هستیم و مبلغ فروش، تمام دارایی ماست. اگر حتی کوچکترین بیعدالتی در این معامله وجود داشته باشد، هر آنچه داریم را از دست خواهیم داد.» و در آن جهت، سدویلاس با صدای لرزانی پرسید که چه پرسیده است، در بهترین دعانویس شهر حالی که زنان با چشمانی که در سکوت دعا میکردند به او نگاه میکردند. و هنگامی که بالاخره سوالات تمام شد و زمان تصمیمگیری در این مورد فرا رسید، تتا دعانویس بوشهر الزبیتا چنان متأثر شد که آهی کشید و گریه کرد.
یوکوباس از او پرسیده بود که آیا میخواهد امضا کند، اما او مجبور شد بارها بپرسد و هیچ پاسخی نگیرد. پیرمرد چه میگفت؟ او نمیدانست که آیا وکیل اصلاً حقیقت را گفته است یا نه - به نظر میرسید که آن مرد با فروشنده تبانی کرده است. اما او نمیتوانست سوءظن خود را بدون اینکه آن آقایان محترم بشنوند، در اینجا بیان کند! به چه بهانهای میتوانست معامله را قطع کند؟ او بسیار نادان، بسیار درمانده بود و آنها بسیار حیلهگر و شریف بودند! سرانجام، در حالی که اشک تقریباً چشمانش را کور کرده بهترین دعانویس شهر بود، شروع به دعانویس سمنان بیرون آوردن پولش کرد، اما بلافاصله آن را دوباره زیر جلیقهاش گذاشت.
او یک بار دیگر آن را طلسم نویس بیرون آورد، در حالی که اشکهای بزرگی از گونههایش سرازیر شده بود. اونا در گوشهای از اتاق نشسته بود و با ترس و لرز همه اینها را تماشا میکرد. انگار تب داشت - طلسم نویس میخواست با تمام وجود فریاد بزند که او دوباره پول را پنهان میکند، که همه چیز فقط یک حقه و کلاهبرداری است، که این معاملهی ناگوار آنها را به نابودی خواهد کشاند، اما احساس کرد که گلویش فشرده میشود و نمیتواند چیزی بگوید. بنابراین کسی نبود که مراقب تتا الزبیتا باشد. او پول را روی میز گذاشت و نماینده با دعانویس اصفهان اشتیاق آن را گرفت و خودش به نوبت آن را شمرد.
سپس رسیدی نوشت و به جادو و طلسمات خریداران داد. تمام ظاهر او نشان میداد که طلسم چقدر راضی و خوشحال است. او از جایش بلند شد، به سمت هر یک از آنها رفت و به نوبت با آنها دست بهترین دعانویس شهر طلسم داد و سرزندگی و ادب بیشتری نسبت به قبل از خود نشان داد. سپس بهترین دعانویس شهر وکیل برای شدویلاس توضیح داد که حقالزحمهاش یک دلار است. این باعث یک مشاجره کوتاه شد، اما طلسم بالاخره مبلغ پرداخت شد و دوستان ما اتاق را ترک کردند. عمه الزبیتا سند فروش و رسید را محکم در دست داشت. همه آنها از شدت کار و تلاش چنان خسته شده بودند که به جادو و طلسمات سختی میتوانستند راه بروند و به همین دلیل چندین بار در دعانویس گرگان راه دعا خانه استراحت کردند.
بالاخره جادو و طلسمات با روحیهای گرفته به خانه رسیدند. عصر، وقتی یورگیس از سر کار برگشت، تمام ماجرا را شنید و سپس آخرین جرقه امید در زنان بیچاره خاموش شد. یورگیس کاملاً متقاعد شده بود که آنها به طرز شرمآوری فریب خوردهاند و بدین ترتیب به ورطه نابودی افتادهاند. موهایش را کند و مثل دیوانهها فحش داد و قسم خورد که قبل از طلوع دوباره خورشید، وکیل را از سرما خواهد انداخت. سرانجام، روزنامهها را قاپید، به سمت در دوید و ناپدید شد. او مستقیماً به خیابان هالستد رفت، طلسم جایی که در شام با شدویلاس ملاقات کرد و سرش را مجبور کرد تا به جادو و طلسمات دنبال او به سمت وکیل دیگری برود.
وقتی آنها به دفترش هجوم آوردند، وکیل از جا بلند شد، انگار که میخواست مقاومت کند. و جای طلسم نویس تعجب نیست، زیرا یورگیس موهایش سیخ شده بود و چشمانش خون گرفته بود، انگار که دیوانه شده بود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
دعانویس بندرعباس