دعانویس خرمشهر

کاشت و مراقبت از مو جدید

دعانویس خرمشهر

۲ بازديد
که اونا کارت کارش را حدود نیمه‌شب آنجا جا گذاشته است، که مطمئناً ثابت می‌کرد که او کارش را تمام کرده و به خانه رفته است. حالا کاری جز انتظار از جادو و طلسمات دستش برنمی‌آمد. برای گرم نگه داشتن خودش، شروع به قدم زدن در برفِ مدام غلیظ‌تر کرد. خیلی زود محوطه کارخانه دوباره پر از جنب و جوش شد؛ از میان دروازه‌ها می‌توانست حیواناتی را که از طلسم نویس اصطبل‌ها به کشتارگاه‌ها برده جادو و طلسمات می‌شدند، ببیند و در امتداد جاده، واگن‌های کوچکی پر از گوشت تازه ذبح شده، در مسیرشان به سمت سردخانه‌ها، عبور می‌کردند. قبل از طلوع آفتاب، دسته‌ای از کارگران جادو و طلسمات یکی بهترین دعانویس شهر پس دعانویس خرمشهر از دیگری از راه رسیدند، همه از سرما می‌لرزیدند و کیسه‌های ناهارشان را تکان می‌دادند و از کنار یورگیس بیچاره می‌گذشتند.

او زیر پنجره‌ای متعلق به یک کلبه‌ی باربر مستقر شد، زیرا با نوری که از آن می‌تابید، می‌توانست رهگذران را تشخیص دهد. اما برف آنقدر غلیظ می‌بارید که به سختی می‌توانست خودش را متقاعد کند که اونا در میان آنها نیست. ساعت هفت فرا رسید - ساعتی که ماشین‌آلات بزرگ کشتار به حرکت درآمدند. یورگیس باید سر پست خود در کارخانه کود می‌بود؛ اما در عوض، از درد یخ زده، هنوز منتظر اونا بود. پانزده دقیقه وحشتناک دیگر گذشت تا اینکه روح زن را دید که از میان توده برف بیرون آمد. او در حالی که با دعانویس دزفول تمام وجود فریاد می‌زد، به سمت آن دوید.

او اونا بود که برای نجات بهترین دعانویس شهر جانش می‌دوید. وقتی شوهرش را دید، تلو تلو خوران به سمت او رفت و نیمی از بدنش در آغوش دراز شده او افتاد. یورگیس با خشم فریاد زد: «این یعنی چه؟ کجا بودی؟» لحظه‌ای بهترین دعانویس شهر گذشت تا اینکه آنا، در حالی که نفسش بند آمده بود، توانست صحبت کند. با صدایی ناامید پاسخ داد: «نمی‌توانستم به خانه بروم. برف طلسم نویس - خودت که می‌دانی - همه ترامواها متوقف طلسم شده بودند.» «اما دیشب کجا بودی؟» اونا نفس نفس زنان گفت: «من با یکی دعانویس آبادان از آشناهامون به خونه‌ش رفتم، یادویگا رو که می‌شناسی، درسته؟» یورگیس نفس راحتی کشید.

اما ناگهان متوجه شد که همسرش می‌لرزد و هق‌هق می‌کند، همانطور که دعا همیشه در شروع آن حملات عصبی که از آنها وحشت داشت، این کار را می‌کرد. او بهترین دعانویس شهر دوباره فریاد زد: «اما این یعنی جادو و طلسمات چه؟ چه اتفاقی افتاده؟» آنا در حالی که شوهرش را با شور و اشتیاق در آغوش می‌گرفت، گفت: «اوه، یورگیس، من خیلی خیلی ترسیده‌ام. من به طرز غیرقابل وصفی غمگین بوده‌ام.» حالا آنها نزدیک پنجره‌های روشن دربان و دیگر افراد بودند. یورگیس او را به کناری کشید و با حالتی از ترس دعانویس اهواز شدید پرسید: «منظورت از این حرف چیه؟» آنا هق هق کنان گفت: «خیلی می‌ترسم.

می‌دانستم نمی‌توانی حدس بزنی کجا هستم، طلسم و بی‌قرار بودم، نمی‌دانستم چه کاری از دستت طلسم برمی‌آید. می‌خواستم به خانه بروم، اما خیلی خسته بودم، خیلی خسته. اوه، یورگیس، یورگیس من!» یورگیس از بازگشت همسرش چنان خوشحال بود که جز شادی خود به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کرد. با این حال، او مجبور بود از اونا در دروازه‌ی اداره‌ای که او در آن کار می‌کرد، جدا شود. اما در راه محل کار خودش، مدام چهره و چشمان رنگ‌پریده‌ی او را می‌دید که از آنها ترسی بی‌کلام نمایان بود. دوباره مدت کوتاهی دعانویس بجنورد گذشت. کریسمس از راه رسیده بود؛ هنوز لایه ضخیمی از برف زمین را پوشانده بود و بارش برف‌های بهترین دعانویس شهر جدید فقط آن را تشدید می‌کرد.

هر روز صبح، یورگیس همسرش را تا نیمه در آغوش گرفته و در تاریکی مطلق با او به سر کار می‌برد. اما سرانجام - یک شب، همه چیز به پایان رسید. فقط سه روز تا کریسمس مانده بود. نیمه شب ماریا و الزبیتا به خانه آمدند و سر و صدای زیادی به راه انداختند، زیرا طلسم متوجه بازگشت جادو و طلسمات آنا به خانه نشدند. هر دو برای استقبال از او به گوشه‌ای که قرار دعا بود بروند رفته بودند؛ و پس از مدت‌ها طلسم نویس انتظار بیهوده، به اتاقی که آنا در آن کار می‌کرد رفتند، اما در آنجا فهمیدند که تمام دعا زنانی که مشغول دوخت و دوز بودند، ساعتی پیش کارشان را تمام کرده و به راه خود رفته‌اند.

آن شب نه برف باریده بود و نه هوا خیلی سرد بود؛ اما آنا هنوز نرسیده بود! حتماً آن شب اتفاق خیلی جدی‌ای افتاده بود. یورگیس را بیدار کردند، که روی لبه تختش نشست و با ناله به داستان آنها گوش داد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.