سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ | ۱۳:۰۶ ۶ بازديد
و غریبی که دیده بودیم، اگر کسی آنجا نبود، به احتمال زیاد به سمت اردوگاه میرفت و وارد کلبه اداری میشد. به هر حال، وقتی منتظر طلسم نویس تلفن هاروی بودیم، همه اردوگاه مشغول شام بودند، من همین را میدانستم. احتمالاً چیزی در جعبه دعا نقشه پیدا نکرده که به او کمک کند، اما این مانع از این نمیشد که آخر شب در بهترین دعانویس شهر دریاچه دست و دعانویس رامشیر پا نزند. آقای السورث میگوید کسانی که دنبال گنج میگردند همیشه احمق هستند. من این را میدانم که قبل از آن دزد، احمقهای زیادی دنبال آن جعبه حلبی رفته دعا بودند. و خیلی از طلسم نویس همسایهها در موردش بهترین دعانویس شهر حرف زده بودند.
به هری دانل نگاه کنید؛ او داشت دنبالش میگشت. به هر طلسم حال، یک چیز، من میدانستم که تنها راهی که هروی میتوانست خودش طلسم نویس را راضی کند این بود که با بهترین دعانویس شهر مردی که به تماسش پاسخ داده بود، تماس بگیرد. لازم نیست فکر کنید که من به دنبال گنج میگشتم، چون اصلاً اینطور نبود. اما هروی فقط بهترین دعانویس شهر همین یک شانس را داشت و من میخواستم به او کمک کنم. ما در لبه دریاچه آنقدر نزدیک به هم پارو زدیم که میتوانستیم ساحل را ببینیم، چون آن شب دعانویس باغ ملک اگر نمیدیدیم نمیتوانستیم ببینیم کجا میرویم. ساندویچ روی صندلی سهگوشه کوچک در دماغه قایق نشسته بود؛ نشستنش آنجا خندهدار به نظر میرسید.
مه آنقدر غلیظ بود که دسته پاروها خیس شده بود و همه جا پر از قطرات آب بود که همه جای قایق را پوشانده بودند. گفتم: «هروه، میخوای چیکار کنی؟ فرض کن خودشه، میخوای چیکار کنی؟» هاروی گفت: «من کاری میکنم که او به کاری که کرده اعتراف کند، کاری میکنم که او به آرنولدسون اعتراف کند. این تنها چیزی است که برایم مهم است.» «و بعدش تو—توی کمپ میمونی؟» « چی؟ من؟ » گفت. «نه برای اینکه متوجه شوی. کار دعا من با این بهترین دعانویس شهر جمعیت تمام است - کلی دنبال مدال.» دعانویس شیبان داشتم پارو میزدم و او روی صندلی عقب قایق به پهلو نشسته بود، زانوهایش را جمع کرده و دستهایش را دور آنها قلاب کرده بود.
کلاه کوچک و بدون لبهای که همیشه سرش میگذاشت، خندهدار به نظر میرسید. همیشه خندهدار به نظر میرسید، اما، نمیدانم، آن شب جادو و طلسمات مخصوصاً خندهدار به نظر میرسید. همه جایش پر از سوراخ بود. به نوعی به نظرم میرسید که هیچکس او را نمیفهمد. شاید ساندویچ میفهمید. به هر حال، امیدوار بودم که اوضاع آنطور که او فکر میکرد، پیش برود. گفتم: «هروی، اگر آن مردی که دعا به تو جواب داد نوک زبانی حرف میزد، چرا همان موقع نگفتی؟ مشکوک نشدی؟» او گفت: «تا وقتی که دعانویس شادگان برگشتیم و دیدم اوضاع دفتر چطور است، اصلاً به آن فکر نکرده بودم - و آرنولدسون من طلسم را دروغگو خطاب کرد.
بعد یادم آمد. یادم آمد که آن مردی که ملاقات کردیم نوک زبانی صحبت میکرد و صدای پشت تلفن هم نوک زبانی بود. او گفت: «به او میگویم. شما بگذارید به عهده من. او از اکثر شما رفقا، یا هر اسم دیگری که رویش میگذارید، تدبیر بیشتری دارد.» گفتم: «ممنون از تعریفت.» به نظرم خندهدار آمد طلسم که او از آن یارو به خاطر کاری که کرده بود عصبانی نبود، فقط از دعانویس هندیجان آقای آرنولدسون عصبانی بود. انگار فکر میکرد آن یارو شیرینکاری خیلی خوبی انجام داده است. اگر کسی بتواند هاروی را درک کند— شب بخیر طلسم نویس ! او همانجا نشسته بود، روی صندلی عقب قایق، خیلی آرام و ساکت.
نمیتوانستم بفهمم که واقعاً میخواهد خودش را کنترل کند یا فقط میخواهد ماجراجویی کند. من از کنار خروجی قایق رد شدم و سپس او به من اشاره کرد که بایستم. من روی پاروهایم استراحت کردم و هر دو گوش دادیم. خیلی ساکت بود. یک بار یک طلسم نویس ماهی پرید و من از جا پریدم. صدای جغدی را از خیلی دور شنیدم. کمی از ساحل دور شدیم تا اینکه دیگر اصلاً ساحل را نمیدیدیم. انگار وسط اقیانوس بودیم؛ هیچ چیز نمیدیدیم، فقط کمی آب اطرافمان بود. آنقدر عجیب بود که من را عصبی کرده بود. هیچ نوری در هیچ کجا نبود که بتوانیم ببینیم.
هاروی زمزمه کرد: «گوش کن.» زیر جادو و طلسمات لب گفتم: «من که چیزی نمیشنوم.» «هیس،» گفت. از او پرسیدم: «منظورت آن صدای تقتقِ کوچک است؟» فقط برای یک دقیقه یا بیشتر به آب نگاه کرد. من چیزی آنجا نمیدیدم جز اینکه آب کمی موج میزد. به نظرم چیز قابل توجهی نبود. «چی شده؟» زمزمـه کردم. چیزی نگفت، فقط دستش را
به هری دانل نگاه کنید؛ او داشت دنبالش میگشت. به هر طلسم حال، یک چیز، من میدانستم که تنها راهی که هروی میتوانست خودش طلسم نویس را راضی کند این بود که با بهترین دعانویس شهر مردی که به تماسش پاسخ داده بود، تماس بگیرد. لازم نیست فکر کنید که من به دنبال گنج میگشتم، چون اصلاً اینطور نبود. اما هروی فقط بهترین دعانویس شهر همین یک شانس را داشت و من میخواستم به او کمک کنم. ما در لبه دریاچه آنقدر نزدیک به هم پارو زدیم که میتوانستیم ساحل را ببینیم، چون آن شب دعانویس باغ ملک اگر نمیدیدیم نمیتوانستیم ببینیم کجا میرویم. ساندویچ روی صندلی سهگوشه کوچک در دماغه قایق نشسته بود؛ نشستنش آنجا خندهدار به نظر میرسید.
مه آنقدر غلیظ بود که دسته پاروها خیس شده بود و همه جا پر از قطرات آب بود که همه جای قایق را پوشانده بودند. گفتم: «هروه، میخوای چیکار کنی؟ فرض کن خودشه، میخوای چیکار کنی؟» هاروی گفت: «من کاری میکنم که او به کاری که کرده اعتراف کند، کاری میکنم که او به آرنولدسون اعتراف کند. این تنها چیزی است که برایم مهم است.» «و بعدش تو—توی کمپ میمونی؟» « چی؟ من؟ » گفت. «نه برای اینکه متوجه شوی. کار دعا من با این بهترین دعانویس شهر جمعیت تمام است - کلی دنبال مدال.» دعانویس شیبان داشتم پارو میزدم و او روی صندلی عقب قایق به پهلو نشسته بود، زانوهایش را جمع کرده و دستهایش را دور آنها قلاب کرده بود.
کلاه کوچک و بدون لبهای که همیشه سرش میگذاشت، خندهدار به نظر میرسید. همیشه خندهدار به نظر میرسید، اما، نمیدانم، آن شب جادو و طلسمات مخصوصاً خندهدار به نظر میرسید. همه جایش پر از سوراخ بود. به نوعی به نظرم میرسید که هیچکس او را نمیفهمد. شاید ساندویچ میفهمید. به هر حال، امیدوار بودم که اوضاع آنطور که او فکر میکرد، پیش برود. گفتم: «هروی، اگر آن مردی که دعا به تو جواب داد نوک زبانی حرف میزد، چرا همان موقع نگفتی؟ مشکوک نشدی؟» او گفت: «تا وقتی که دعانویس شادگان برگشتیم و دیدم اوضاع دفتر چطور است، اصلاً به آن فکر نکرده بودم - و آرنولدسون من طلسم را دروغگو خطاب کرد.
بعد یادم آمد. یادم آمد که آن مردی که ملاقات کردیم نوک زبانی صحبت میکرد و صدای پشت تلفن هم نوک زبانی بود. او گفت: «به او میگویم. شما بگذارید به عهده من. او از اکثر شما رفقا، یا هر اسم دیگری که رویش میگذارید، تدبیر بیشتری دارد.» گفتم: «ممنون از تعریفت.» به نظرم خندهدار آمد طلسم که او از آن یارو به خاطر کاری که کرده بود عصبانی نبود، فقط از دعانویس هندیجان آقای آرنولدسون عصبانی بود. انگار فکر میکرد آن یارو شیرینکاری خیلی خوبی انجام داده است. اگر کسی بتواند هاروی را درک کند— شب بخیر طلسم نویس ! او همانجا نشسته بود، روی صندلی عقب قایق، خیلی آرام و ساکت.
نمیتوانستم بفهمم که واقعاً میخواهد خودش را کنترل کند یا فقط میخواهد ماجراجویی کند. من از کنار خروجی قایق رد شدم و سپس او به من اشاره کرد که بایستم. من روی پاروهایم استراحت کردم و هر دو گوش دادیم. خیلی ساکت بود. یک بار یک طلسم نویس ماهی پرید و من از جا پریدم. صدای جغدی را از خیلی دور شنیدم. کمی از ساحل دور شدیم تا اینکه دیگر اصلاً ساحل را نمیدیدیم. انگار وسط اقیانوس بودیم؛ هیچ چیز نمیدیدیم، فقط کمی آب اطرافمان بود. آنقدر عجیب بود که من را عصبی کرده بود. هیچ نوری در هیچ کجا نبود که بتوانیم ببینیم.
هاروی زمزمه کرد: «گوش کن.» زیر جادو و طلسمات لب گفتم: «من که چیزی نمیشنوم.» «هیس،» گفت. از او پرسیدم: «منظورت آن صدای تقتقِ کوچک است؟» فقط برای یک دقیقه یا بیشتر به آب نگاه کرد. من چیزی آنجا نمیدیدم جز اینکه آب کمی موج میزد. به نظرم چیز قابل توجهی نبود. «چی شده؟» زمزمـه کردم. چیزی نگفت، فقط دستش را
- ۰ ۰
- ۰ نظر
دعانویس صدرا