پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۱۵:۰۰ ۱۲ بازديد
بردار مستعمراتی هستم. کار من گزارش پیشرفت طبق نقشه است، اما با این وجود باید شما را دستگیر کنم. چیزی در مورد تیراندازی به من نگفتید؟» هویگنس با لحنی قاطع گفت: «دارم سعی میکنم یه راه حل پیدا عبادت کردن کنم. اگه همه جریمههای مربوط به استعمار غیرقانونی رو جمع کنی، اوضاع خیلی خراب میشه اگه فرار کنی و این ماجرا رو گزارش بدی. کشتنت منطقیه.» روآن با لحنی منطقی گفت: «میبینم. دعا اما از وقتی که بحث شیاطین اصلی پیش آمد، طلسم نویس یک تفنگ ساچمهای از جیبم روی تو نشانه گرفتم.» هویگنز شانهای بالا انداخت. «احتمالاً همدستان انسانی من قبل
از دوستانت به اینجا برمیگردند. دعا نویسی اگر دوستانم برگردند و تو را کم و بیش نشسته روی جسد من ببینند، فرشته اوضاع خیلی وخیمی خواهی داشت.» روآن سر تکان داد. «این هم درسته. ضمناً این احتمال وجود داره که هموطنهای زمینیات دعا با من مثل تو همکاری نکنن. انگار دستت شلاقیه، حتی با اینکه تفنگ من روی تو نشانه رفته. از طرف دیگه، میتونستی خیلی راحت بعد از دعانویس اینکه قایق رفت، وقتی که تازه پیاده شده بودم، منو بکشی. من کاملاً بیخبر میموندم. پس شاید واقعاً قصد کشتن منو نداشته باشی.» رمل هویگنز دوباره شانه بالا انداخت. «خب،» روآن
گفت، «از کافر آنجایی که راز کنار آمدن با مردم، به تعویق انداختن دعواهاست - مذهب فرض کنید این سوال که چه کسی چه شیاطین کسی را میکشد را به تعویق بیندازیم؟ راستش را بخواهید، اگر بتوانم شما را به زندان میاندازم. استعمار غیرقانونی کار بسیار بدی است. اما گمان میکنم احساس میکنید که باید کاری دائمی در مورد من انجام دهید. اگر من جای شما بودم، دعانویس احتمالاً من هم باید این کار را میکردم. آیا میتوانیم جادو سیاه ذکر آتشبس ابجد اعلام کنیم؟» هویگنز بیتفاوتی خود را نشان داد. روآن با ناراحتی گفت: «پس من این کار را میکنم!
من مجبورم! پس...» دستش را دعانویس تربت جام از جیبش بیرون آورد و یک تفنگ انفجاری جیبی روی میز گذاشت. با طلسمات جادوگر حالتی گستاخانه به عقب علوم غریبه خم شد. هویگنز مقدس دعا گفت: «نگهش دار. لورن دو جایی نیست که بشه مدت زیادی بدون سلاح زندگی دعانویس کیاشهر کرد.» به سمت کمد برگشت. «گرسنهای؟» روآن اعتراف کرد: «میتونم غذا بخورم.» هویگنز دو بسته غذا از کابینت بیرون آورد و کلیسا آنها را در قفسه پایینی گذاشت. نماز خواندن بشقابها را بیرون گذاشت. «حالا - چه اتفاقی برای مستعمره رسمی، دارای مجوز و مجاز اینجا افتاده؟» روآن با عجله پرسید. «مجوز هجده ماه کافران
پیش صادر شد. فرود مستعمرهنشینان با ناوگانی از تجهیزات و تدارکات پهپادی انجام شد. از آن زمان چهار تماس با کشتیها وجود داشته است. متون کهن باید چندین هزار ربات تحت نظارت کافی انسان مشغول به کار باشند. باید یک محوطه صد مایلی با گیاهان خوراکی برای ورود بعدی انسانها وجود داشته باشد. باید یک شبکه فرود حداقل نیمهکاره وجود داشته باشد. بدیهی است طلسم که باید یک چراغ فضایی برای هدایت کشتیها به محل فرود وجود روح داشته باشد. وجود ندارد. هیچ دعا محوطهای از فضا قابل مشاهده نیست. آن کشتی خط کرت سه روز است که در مدار بوده
و سعی میکند جایی برای پیاده کردن من پیدا کند. کاپیتانش عصبانی بود. چراغ شما تنها چراغ روی کره زمین است و ما آن را تصادفی پیدا کردیم. چه اتفاقی افتاد؟» هویگنز غذا را سرو کرد. او با لحنی خشک فرشتگان گفت: «ممکن است صد مستعمره روی این سیاره وجود داشته باشد، بدون اینکه هیچکدام از شماره ملا ارواح دیگری خبر داشته باشد. من فقط اعمال صالح میتوانم در مورد دعانویس سنگر رباتهای شما حدس بزنم، اما گمان میکنم که آنها به اسفکسها برخوردهاند.» روآن در حالی که چنگالش را در دست داشت، مکث کرد. «من ابطال کردن جادو در مورد این سیاره مطالعه کردم،
چون قرار بود در مورد کلونی آن گزارش تهیه کنم. یک اسفکس بخشی از زندگی خصمانه حیوانات اینجا است. گوشتخوار خونسرد و جنگجو، نه یک مارمولک، بلکه حرز یک فرشتگان جنس کاملاً مستقل. به صورت گروهی شکار میکند. وقتی بالغ میشود، هفتصد تا هشتصد پوند وزن دارد. به طرز کشندهای خطرناک است و دعانویس به سادگی برای جنگیدن بیش از حد زیاد است. به اجنه غیر مسلمان همین دلیل است که هیچ مجوزی به مهاجران انسانی داده نشده دعانویس رضوانشهر است. فقط رباتها میتوانند اینجا کار جفت روحی کنند، زیرا آنها ماشین هستند. چه حیوانی به ماشینها حمله موکل جن میکند؟» هویگنس گفت: «کدام ماشین
به حیوانات حمله میکند؟ البته اسفیکسها که مزاحم رباتها نمیشوند، اما آیا رباتها مزاحم اسفیکسها میشوند؟» روآن جوید و جادو قورت داد. «صبر کن! قبول دارم که نمیشود یک ربات شکارچی ساخت. یک ماشین میتواند تشخیص دهد، اما نمیتواند تصمیم بگیرد. به همین دلیل
از دوستانت به اینجا برمیگردند. دعا نویسی اگر دوستانم برگردند و تو را کم و بیش نشسته روی جسد من ببینند، فرشته اوضاع خیلی وخیمی خواهی داشت.» روآن سر تکان داد. «این هم درسته. ضمناً این احتمال وجود داره که هموطنهای زمینیات دعا با من مثل تو همکاری نکنن. انگار دستت شلاقیه، حتی با اینکه تفنگ من روی تو نشانه رفته. از طرف دیگه، میتونستی خیلی راحت بعد از دعانویس اینکه قایق رفت، وقتی که تازه پیاده شده بودم، منو بکشی. من کاملاً بیخبر میموندم. پس شاید واقعاً قصد کشتن منو نداشته باشی.» رمل هویگنز دوباره شانه بالا انداخت. «خب،» روآن
گفت، «از کافر آنجایی که راز کنار آمدن با مردم، به تعویق انداختن دعواهاست - مذهب فرض کنید این سوال که چه کسی چه شیاطین کسی را میکشد را به تعویق بیندازیم؟ راستش را بخواهید، اگر بتوانم شما را به زندان میاندازم. استعمار غیرقانونی کار بسیار بدی است. اما گمان میکنم احساس میکنید که باید کاری دائمی در مورد من انجام دهید. اگر من جای شما بودم، دعانویس احتمالاً من هم باید این کار را میکردم. آیا میتوانیم جادو سیاه ذکر آتشبس ابجد اعلام کنیم؟» هویگنز بیتفاوتی خود را نشان داد. روآن با ناراحتی گفت: «پس من این کار را میکنم!
من مجبورم! پس...» دستش را دعانویس تربت جام از جیبش بیرون آورد و یک تفنگ انفجاری جیبی روی میز گذاشت. با طلسمات جادوگر حالتی گستاخانه به عقب علوم غریبه خم شد. هویگنز مقدس دعا گفت: «نگهش دار. لورن دو جایی نیست که بشه مدت زیادی بدون سلاح زندگی دعانویس کیاشهر کرد.» به سمت کمد برگشت. «گرسنهای؟» روآن اعتراف کرد: «میتونم غذا بخورم.» هویگنز دو بسته غذا از کابینت بیرون آورد و کلیسا آنها را در قفسه پایینی گذاشت. نماز خواندن بشقابها را بیرون گذاشت. «حالا - چه اتفاقی برای مستعمره رسمی، دارای مجوز و مجاز اینجا افتاده؟» روآن با عجله پرسید. «مجوز هجده ماه کافران
پیش صادر شد. فرود مستعمرهنشینان با ناوگانی از تجهیزات و تدارکات پهپادی انجام شد. از آن زمان چهار تماس با کشتیها وجود داشته است. متون کهن باید چندین هزار ربات تحت نظارت کافی انسان مشغول به کار باشند. باید یک محوطه صد مایلی با گیاهان خوراکی برای ورود بعدی انسانها وجود داشته باشد. باید یک شبکه فرود حداقل نیمهکاره وجود داشته باشد. بدیهی است طلسم که باید یک چراغ فضایی برای هدایت کشتیها به محل فرود وجود روح داشته باشد. وجود ندارد. هیچ دعا محوطهای از فضا قابل مشاهده نیست. آن کشتی خط کرت سه روز است که در مدار بوده
و سعی میکند جایی برای پیاده کردن من پیدا کند. کاپیتانش عصبانی بود. چراغ شما تنها چراغ روی کره زمین است و ما آن را تصادفی پیدا کردیم. چه اتفاقی افتاد؟» هویگنز غذا را سرو کرد. او با لحنی خشک فرشتگان گفت: «ممکن است صد مستعمره روی این سیاره وجود داشته باشد، بدون اینکه هیچکدام از شماره ملا ارواح دیگری خبر داشته باشد. من فقط اعمال صالح میتوانم در مورد دعانویس سنگر رباتهای شما حدس بزنم، اما گمان میکنم که آنها به اسفکسها برخوردهاند.» روآن در حالی که چنگالش را در دست داشت، مکث کرد. «من ابطال کردن جادو در مورد این سیاره مطالعه کردم،
چون قرار بود در مورد کلونی آن گزارش تهیه کنم. یک اسفکس بخشی از زندگی خصمانه حیوانات اینجا است. گوشتخوار خونسرد و جنگجو، نه یک مارمولک، بلکه حرز یک فرشتگان جنس کاملاً مستقل. به صورت گروهی شکار میکند. وقتی بالغ میشود، هفتصد تا هشتصد پوند وزن دارد. به طرز کشندهای خطرناک است و دعانویس به سادگی برای جنگیدن بیش از حد زیاد است. به اجنه غیر مسلمان همین دلیل است که هیچ مجوزی به مهاجران انسانی داده نشده دعانویس رضوانشهر است. فقط رباتها میتوانند اینجا کار جفت روحی کنند، زیرا آنها ماشین هستند. چه حیوانی به ماشینها حمله موکل جن میکند؟» هویگنس گفت: «کدام ماشین
به حیوانات حمله میکند؟ البته اسفیکسها که مزاحم رباتها نمیشوند، اما آیا رباتها مزاحم اسفیکسها میشوند؟» روآن جوید و جادو قورت داد. «صبر کن! قبول دارم که نمیشود یک ربات شکارچی ساخت. یک ماشین میتواند تشخیص دهد، اما نمیتواند تصمیم بگیرد. به همین دلیل
- ۰ ۰
- ۰ نظر