پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۰:۵۱ ۱۰ بازديد
یک طرف به طرف دیگر میرفت، مانند پوست درختی که جادو در برابر باد میکوبد، برای جلوگیری از برخورد مکرر با دیوار، تقلا میکرد. زن مستقیماً به روبرویش نگاه میکرد و اشک از چشمانش جاری بود، اما ناگهان کلیسا همین که دعانویس حسن آباد از کنارش گذشتند، شعله دوباره شعلهور شد و او در حالی که رو به همراهش بود، با سیلی از ناسزاگویی بیرون پرید. «ای پست فطرت! منظورت چیه، سگ همزاد مادهی حقیر!» بعد از طوفانی مقدس از فحشهای مشرکان نامفهوم، ادامه داد: «فکر میکنی من ارواح دعانویس همیشه برایت کار میکنم و خدمت میکنم، در حالی که دنبال طلسم
آن دختر خیابان گرین هستی و هر پولی را که گیرت میآید مینوشی. اما اشتباه میکنی، سام، - در واقع، دیگر رمل تحمل نمیکنم. لعنت به تو، دزد کثیف، من هم با تو و عبادت کردن اربابت کار دارم، پس میتوانی به کارهای خودت برسی، و فقط امیدوارم که دردسرت بیندازند.» زن از سینه لباسش را پاره توسل کرد و چیزی شبیه کاغذ را بیرون آورد، آن را مچاله کرد مذهب و دور انداخت. آن چیز جلوی پای سالزبری افتاد. او بیرون دوید و در تاریکی ناپدید شد، در حالی دعانویس جنت آباد که مرد به آرامی به خیابان تلوتلو خورد و با
لحنی گیج و مبهم غرغر میکرد. ابجد سالزبری به دنبال او نگاه کرد و دید که او در امتداد پیادهرو قدم میزند، گهگاه میایستاد و با تردید تاب میخورد و سپس به سمت نقطهای جدید حرکت میکرد. آسمان صاف شده بود شماره ملا و ابرهای سفید پشمالو از روی ماه، در اوج آسمان، عبور میکردند. نور به نوبت میآمد و میرفت، ابرها کیمیاگری میگذشتند و سالزبری با تابیدن پرتوهای سفید شفاف به داخل راهرو، رمال توپ کوچک کاغذ مچاله شدهای دین را که زن انداخته بود، دید. با کنجکاوی عجیب برای دانستن اینکه چه چیزی ممکن است در آن باشد، آن
را برداشت و در جیبش گذاشت و دوباره جفر به سفر خود ادامه شیاطین داد. سوم سالزبری مردی بود که عادت داشت. نسخ خطی وقتی به خانه رسید، تا خرخره خیس شده بود، لباسهایش آویزان شیاطین بود و شبنمی وحشتناک کلاهش را لکهدار کرده بود، تنها فکرش سلامتیاش بود که دعانویس با دقت به کافر شماره ملا آن توجه میکرد. بنابراین، پس از تعویض لباس و پوشیدن لباس خواب گرم، شروع به تهیهی مقدس معجونی به شکل جین داغ و آب کرد و آن را روی یکی از آن علوم غریبه چراغهای الکلی که ریاضتهای زندگی زاهد مدرن را کاهش میدهند، گرم کرد.
زمانی که این آمادهسازی انجام شد و احساسات آشفتهی سالزبری با یک پیپ تنباکو جفت روحی آرام شد، توانست در حالتی شاد و خالی از هرگونه فکر به رختخواب برود، بدون اینکه به ماجراجوییاش در طاق تاریک یا خیالات عجیب و غریبی که دایسون با آن شامش را مزهدار کرده بود، فکر کند. صبح روز بعد هم صبحانه همینطور بود، زیرا سالزبری سعی احضار میکرد تا پایان غذا به چیزی فکر نکند. اما وقتی دعا فنجان دعانویس مراغه و نعلبکی جمع شدند و پیپ صبحگاهی روشن شد، یاد گلوله کوچک کاغذ افتاد و شروع به گشتن در جیبهای کت خیسش کرد. یادش
نمیآمد آن را در کدام جیب گذاشته است، و همینطور که گاهی در یکی و گاهی در دیگری شیرجه دعاگر میزد، احساس عجیبی از نگرانی به او دست داد که مبادا اصلاً آنجا نباشد، هرچند به جان خودش نمیتوانست اهمیتی را که برای چیزی که به احتمال زیاد آشغالی بیش نبود قائل بود، توضیح دهد. اما وقتی انگشتانش سطح مچاله شده جیب داخلی را لمس کردند، با آسودگی آهی کشید و آن طلسم نویس را به آرامی علوم غریبه بیرون کشید و با همان دقتی که انگار جواهری کمیاب است، جادوگر روی میز کوچک کنار فرشتگان صندلی راحتیاش گذاشت. سالزبری چند دقیقهای
نشست و سیگار کشید و به یافتهاش خیره شد، دعا نویسی وسوسه عجیبی بود که آن چیز را در آتش بیندازد و با حدس و گمانهای جادو سیاه عجیب و غریب در مورد محتویات احتمالی آن و اینکه چرا نماز خواندن زن خشمگین باید با چنین شدتی تکه کاغذی را از خود پرتاب کرده باشد، دست و پنجه نرم کند. همانطور که انتظار میرفت، این احساس دوم بود که در نهایت بر او غلبه کرد، و با این حال پیشینه تاریخی با چیزی شبیه به انزجار بود که بالاخره کاغذ دعانویس را برداشت، لولهاش را باز کرد و جلوی خود گذاشت. یک تکه کاغذ
کثیف معمولی بود که از ظاهرش پیدا بود از یک دفتر مشق ارزان قیمت کنده شده و طلسم در وسط آن چند دعانویس جلفا خط با دستی عجیب و غریب و گرفته نوشته شده بود. سالزبری سرش را خم کرد و لحظهای مشتاقانه به آن
آن دختر خیابان گرین هستی و هر پولی را که گیرت میآید مینوشی. اما اشتباه میکنی، سام، - در واقع، دیگر رمل تحمل نمیکنم. لعنت به تو، دزد کثیف، من هم با تو و عبادت کردن اربابت کار دارم، پس میتوانی به کارهای خودت برسی، و فقط امیدوارم که دردسرت بیندازند.» زن از سینه لباسش را پاره توسل کرد و چیزی شبیه کاغذ را بیرون آورد، آن را مچاله کرد مذهب و دور انداخت. آن چیز جلوی پای سالزبری افتاد. او بیرون دوید و در تاریکی ناپدید شد، در حالی دعانویس جنت آباد که مرد به آرامی به خیابان تلوتلو خورد و با
لحنی گیج و مبهم غرغر میکرد. ابجد سالزبری به دنبال او نگاه کرد و دید که او در امتداد پیادهرو قدم میزند، گهگاه میایستاد و با تردید تاب میخورد و سپس به سمت نقطهای جدید حرکت میکرد. آسمان صاف شده بود شماره ملا و ابرهای سفید پشمالو از روی ماه، در اوج آسمان، عبور میکردند. نور به نوبت میآمد و میرفت، ابرها کیمیاگری میگذشتند و سالزبری با تابیدن پرتوهای سفید شفاف به داخل راهرو، رمال توپ کوچک کاغذ مچاله شدهای دین را که زن انداخته بود، دید. با کنجکاوی عجیب برای دانستن اینکه چه چیزی ممکن است در آن باشد، آن
را برداشت و در جیبش گذاشت و دوباره جفر به سفر خود ادامه شیاطین داد. سوم سالزبری مردی بود که عادت داشت. نسخ خطی وقتی به خانه رسید، تا خرخره خیس شده بود، لباسهایش آویزان شیاطین بود و شبنمی وحشتناک کلاهش را لکهدار کرده بود، تنها فکرش سلامتیاش بود که دعانویس با دقت به کافر شماره ملا آن توجه میکرد. بنابراین، پس از تعویض لباس و پوشیدن لباس خواب گرم، شروع به تهیهی مقدس معجونی به شکل جین داغ و آب کرد و آن را روی یکی از آن علوم غریبه چراغهای الکلی که ریاضتهای زندگی زاهد مدرن را کاهش میدهند، گرم کرد.
زمانی که این آمادهسازی انجام شد و احساسات آشفتهی سالزبری با یک پیپ تنباکو جفت روحی آرام شد، توانست در حالتی شاد و خالی از هرگونه فکر به رختخواب برود، بدون اینکه به ماجراجوییاش در طاق تاریک یا خیالات عجیب و غریبی که دایسون با آن شامش را مزهدار کرده بود، فکر کند. صبح روز بعد هم صبحانه همینطور بود، زیرا سالزبری سعی احضار میکرد تا پایان غذا به چیزی فکر نکند. اما وقتی دعا فنجان دعانویس مراغه و نعلبکی جمع شدند و پیپ صبحگاهی روشن شد، یاد گلوله کوچک کاغذ افتاد و شروع به گشتن در جیبهای کت خیسش کرد. یادش
نمیآمد آن را در کدام جیب گذاشته است، و همینطور که گاهی در یکی و گاهی در دیگری شیرجه دعاگر میزد، احساس عجیبی از نگرانی به او دست داد که مبادا اصلاً آنجا نباشد، هرچند به جان خودش نمیتوانست اهمیتی را که برای چیزی که به احتمال زیاد آشغالی بیش نبود قائل بود، توضیح دهد. اما وقتی انگشتانش سطح مچاله شده جیب داخلی را لمس کردند، با آسودگی آهی کشید و آن طلسم نویس را به آرامی علوم غریبه بیرون کشید و با همان دقتی که انگار جواهری کمیاب است، جادوگر روی میز کوچک کنار فرشتگان صندلی راحتیاش گذاشت. سالزبری چند دقیقهای
نشست و سیگار کشید و به یافتهاش خیره شد، دعا نویسی وسوسه عجیبی بود که آن چیز را در آتش بیندازد و با حدس و گمانهای جادو سیاه عجیب و غریب در مورد محتویات احتمالی آن و اینکه چرا نماز خواندن زن خشمگین باید با چنین شدتی تکه کاغذی را از خود پرتاب کرده باشد، دست و پنجه نرم کند. همانطور که انتظار میرفت، این احساس دوم بود که در نهایت بر او غلبه کرد، و با این حال پیشینه تاریخی با چیزی شبیه به انزجار بود که بالاخره کاغذ دعانویس را برداشت، لولهاش را باز کرد و جلوی خود گذاشت. یک تکه کاغذ
کثیف معمولی بود که از ظاهرش پیدا بود از یک دفتر مشق ارزان قیمت کنده شده و طلسم در وسط آن چند دعانویس جلفا خط با دستی عجیب و غریب و گرفته نوشته شده بود. سالزبری سرش را خم کرد و لحظهای مشتاقانه به آن
- ۰ ۰
- ۰ نظر