چهارشنبه ۲۱ مرداد ۰۵ ۱۸:۱۶ ۱ بازديد
وقتی رفتی، وقتی بچه به اندازه کافی بزرگ شد که بشود از شیر گرفت، به عنوان تشکر از توسل تو، میخواهیم به تو...» مادام دوپون با عجله حرفش را قطع کرد و گفت: «ما میخواهیم علاوه بر دستمزدتان، همانطور که میدانید، پانصد فرانک و شاید هزار فرانک هم به شما بدهیم، دعانویس البته اگر کوچولو کاملاً سالم باشد. میفهمید؟» پرستار با حیرت به او خیره شد. «پانصد ارواح فرانک به من میدهی - برای مقدس خودم؟» سعی کرد کلمات را بفهمد. «اما این مورد توافق نشده بود، اصلاً لازم نیست این کار را بکنی.» مادام دوپون اعتراف کرد: «نه.» پرستار
با لحنی گرفته زمزمه کرد: «اما خب، این طبیعی نیست.» «بله،» دیگری با عجله ادامه داد، «به این دلیل است که نوزاد به مراقبت بیشتری نیاز خواهد داشت. تو باید زحمت بیشتری بکشی؛ باید شیاطین به او دارو بدهی؛ دعاگر وظیفه تو کمی ظریفتر، کمی دشوارتر خواهد بود.» «اوه، بله؛ پس برای این است که مطمئن شوم از او مراقبت خواهم کرد؟ میفهمم.» مادام دوپون با آسودگی خاطر فریاد زد: «پس توافق حاصل شد؟» پرستار گفت: «بله خانم.» «و بعداً نمیآیی و ما را سرزنش نمیکنی؟ ما همدیگر را کاملاً درک میکنیم؟ ما به تو هشدار داده بودیم که کودک
احضار بیمار است و ممکن نسخ خطی است تو هم به آن بیماری مبتلا شوی. کیمیاگری به همین دلیل، به دلیل نیاز ویژه او به مراقبت، قول میدهیم که در پایان دوره شیردهی پانصد فرانک به دعانویس صومعه سرا تو بدهیم. اشکالی ندارد، نه؟» پرستار که تمام حرص و طمعش بیدار شده بود، فریاد زد: «اما، دعا بانوی من، شما همین الان از هزار دعانویس لوشان فرانک صحبت کردید.» «بسیار خب، پس، هزار فرانک.» جورج از پشت سر پرستار رد شد و بازوی مادرش را گرفت و او را به کناری کشید. زمزمه کرد: «اشتباه روح خواهد بود اگر او را مجبور موکل جن به
امضای توافقنامهای برای همه اینها نکنیم.» مادرش رو کافران به پرستار کرد و گفت: شیطان «برای اینکه در مورد مبلغ سوءتفاهمی پیش نیاید - میبینی چطور جادو شد، من اصلاً یادم رمال رفته بود که از هزار فرانک صحبت کردهام - یک برگه کوچک مینویسیم و تو دعا مقدس هم از طرف خودت، یکی برای دعانویس ما مینویسی.» پرستار که از ایده چنین معامله مهمی خوشحال شده بود، گفت: «بسیار خوب، خانم. درست مثل وقتی است که خانهای دعانویس اجاره دعا میکنید!» دعانویس آستانه اشرفیه دیگری گفت: «دکتر دارد میآید. بیا، پرستار، توافق شد؟» جواب «بله، خانم» بود. اما با این حال،
وقتی بیرون رفت، مردد بود و با دقت ابتدا به فرشتگان دکتر و سپس به جورج و مادرش نگاه کرد. او گمان میکرد که مشکلی پیش آمده است و میخواست بفهمد که آیا میتواند یا نه. دکتر طوری روی صندلی مطب جورج نشست که انگار میخواست نسخه بنویسد. گفت: «وضعیت کودک مثل قبل است؛ هیچ چیز نگرانکنندهای نیست.» مادام دوپونت با لحنی جدی گفت: «دکتر، از این به بعد میتوانید بدون هیچ دعانویس رحیم آباد دغدغهای به نوزاد و پرستار توجه کنید. در غیاب شما، ما اوضاع را به خوبی ترتیب دادهایم. پرستار از وضعیت مطلع شده و مشکلی ندارد. او موافقت
کرده اجنه غیر مسلمان است که غرامتی را بپذیرد و مبلغ آن نیز مشخص شده است.» اما پزشک این خبرها را آنطور که پزشک دیگر امیدوار بود، جدی نگرفت. او پاسخ داد: «بیماریای که پرستار تقریباً به حرز ناچار مشرکان با شیر دادن به کودک به آن مبتلا میشود، عواقب بسیار وخیمی دعا دارد. چنین عواقبی ممکن است تا درماندگی کامل و جادو سیاه حتی مرگ پیش برود. بنابراین من میگویم که غرامت، هر چه که باشد، جبران شیطانی خسارت را نمیکند.» دیگری فریاد زد: «اما، او آن را میپذیرد! او معشوقهی خودش است و حق دارد...» «من اصلاً مطمئن نیستم که او
حق طلسم دارد دعانویس سلامتی خودش را بفروشد. و مطمئنم که حق ندارد سلامتی شوهر و فرزندانش را بفروشد. اگر او آلوده شود، تقریباً قطعی است که بیماری طلسمات را به آنها منتقل خواهد کرد. سلامتی و زندگی فرزندانی شیاطین که ممکن است بعداً داشته باشد، به شدت به خطر شیاطین خواهد طلسم افتاد. او نمیتواند چنین چیزهایی را بفروشد. بیایید، خانم، باید ببینید که چنین معاملهای امکانپذیر نیست. اگر شری رخ نداده است، باید تمام تلاش خود را بکنید تا از آن جلوگیری کنید.» مادر با عصبانیت اعتراض همزاد علوم غریبه کرد: شماره ملا «آقا، شما از علوم غریبه منافع ما دفاع
نمیکنید!» پاسخ این بود: «مامان، من از ضعیفترینها دفاع میکنم.» او فرشتگان با اعتراض سید و حاجی گفت: «اگر پزشک خودمان را که ما را میشناسد خبر میکردیم، طرف ما را میگرفت.» دکتر با نگاهی جدی از جا بلند شد. «شک دارم، اما هنوز وقت هست
با لحنی گرفته زمزمه کرد: «اما خب، این طبیعی نیست.» «بله،» دیگری با عجله ادامه داد، «به این دلیل است که نوزاد به مراقبت بیشتری نیاز خواهد داشت. تو باید زحمت بیشتری بکشی؛ باید شیاطین به او دارو بدهی؛ دعاگر وظیفه تو کمی ظریفتر، کمی دشوارتر خواهد بود.» «اوه، بله؛ پس برای این است که مطمئن شوم از او مراقبت خواهم کرد؟ میفهمم.» مادام دوپون با آسودگی خاطر فریاد زد: «پس توافق حاصل شد؟» پرستار گفت: «بله خانم.» «و بعداً نمیآیی و ما را سرزنش نمیکنی؟ ما همدیگر را کاملاً درک میکنیم؟ ما به تو هشدار داده بودیم که کودک
احضار بیمار است و ممکن نسخ خطی است تو هم به آن بیماری مبتلا شوی. کیمیاگری به همین دلیل، به دلیل نیاز ویژه او به مراقبت، قول میدهیم که در پایان دوره شیردهی پانصد فرانک به دعانویس صومعه سرا تو بدهیم. اشکالی ندارد، نه؟» پرستار که تمام حرص و طمعش بیدار شده بود، فریاد زد: «اما، دعا بانوی من، شما همین الان از هزار دعانویس لوشان فرانک صحبت کردید.» «بسیار خب، پس، هزار فرانک.» جورج از پشت سر پرستار رد شد و بازوی مادرش را گرفت و او را به کناری کشید. زمزمه کرد: «اشتباه روح خواهد بود اگر او را مجبور موکل جن به
امضای توافقنامهای برای همه اینها نکنیم.» مادرش رو کافران به پرستار کرد و گفت: شیطان «برای اینکه در مورد مبلغ سوءتفاهمی پیش نیاید - میبینی چطور جادو شد، من اصلاً یادم رمال رفته بود که از هزار فرانک صحبت کردهام - یک برگه کوچک مینویسیم و تو دعا مقدس هم از طرف خودت، یکی برای دعانویس ما مینویسی.» پرستار که از ایده چنین معامله مهمی خوشحال شده بود، گفت: «بسیار خوب، خانم. درست مثل وقتی است که خانهای دعانویس اجاره دعا میکنید!» دعانویس آستانه اشرفیه دیگری گفت: «دکتر دارد میآید. بیا، پرستار، توافق شد؟» جواب «بله، خانم» بود. اما با این حال،
وقتی بیرون رفت، مردد بود و با دقت ابتدا به فرشتگان دکتر و سپس به جورج و مادرش نگاه کرد. او گمان میکرد که مشکلی پیش آمده است و میخواست بفهمد که آیا میتواند یا نه. دکتر طوری روی صندلی مطب جورج نشست که انگار میخواست نسخه بنویسد. گفت: «وضعیت کودک مثل قبل است؛ هیچ چیز نگرانکنندهای نیست.» مادام دوپونت با لحنی جدی گفت: «دکتر، از این به بعد میتوانید بدون هیچ دعانویس رحیم آباد دغدغهای به نوزاد و پرستار توجه کنید. در غیاب شما، ما اوضاع را به خوبی ترتیب دادهایم. پرستار از وضعیت مطلع شده و مشکلی ندارد. او موافقت
کرده اجنه غیر مسلمان است که غرامتی را بپذیرد و مبلغ آن نیز مشخص شده است.» اما پزشک این خبرها را آنطور که پزشک دیگر امیدوار بود، جدی نگرفت. او پاسخ داد: «بیماریای که پرستار تقریباً به حرز ناچار مشرکان با شیر دادن به کودک به آن مبتلا میشود، عواقب بسیار وخیمی دعا دارد. چنین عواقبی ممکن است تا درماندگی کامل و جادو سیاه حتی مرگ پیش برود. بنابراین من میگویم که غرامت، هر چه که باشد، جبران شیطانی خسارت را نمیکند.» دیگری فریاد زد: «اما، او آن را میپذیرد! او معشوقهی خودش است و حق دارد...» «من اصلاً مطمئن نیستم که او
حق طلسم دارد دعانویس سلامتی خودش را بفروشد. و مطمئنم که حق ندارد سلامتی شوهر و فرزندانش را بفروشد. اگر او آلوده شود، تقریباً قطعی است که بیماری طلسمات را به آنها منتقل خواهد کرد. سلامتی و زندگی فرزندانی شیاطین که ممکن است بعداً داشته باشد، به شدت به خطر شیاطین خواهد طلسم افتاد. او نمیتواند چنین چیزهایی را بفروشد. بیایید، خانم، باید ببینید که چنین معاملهای امکانپذیر نیست. اگر شری رخ نداده است، باید تمام تلاش خود را بکنید تا از آن جلوگیری کنید.» مادر با عصبانیت اعتراض همزاد علوم غریبه کرد: شماره ملا «آقا، شما از علوم غریبه منافع ما دفاع
نمیکنید!» پاسخ این بود: «مامان، من از ضعیفترینها دفاع میکنم.» او فرشتگان با اعتراض سید و حاجی گفت: «اگر پزشک خودمان را که ما را میشناسد خبر میکردیم، طرف ما را میگرفت.» دکتر با نگاهی جدی از جا بلند شد. «شک دارم، اما هنوز وقت هست
- ۰ ۰
- ۰ نظر