دعانویس سیمین شهر: نکاتی که کمتر کسی می‌داند

۳ بازديد
صدای ویل، آشفته. « اون... گروه کاوشگر. اینجاست! حتماً تیرهای ما رو ابجد برداشتن. دارن دنبالم می‌گردن. منو دعانویس دیدن! دارن میان ...» صدای برخوردی آمد، انگار که واله دستگاه ارتباط را انداخته بود. نفس نفس زدن، صدای ضربات، و ناسزاهای نفس‌گیر - ناسزاهایی دعا نویسی پر از وحشت - شیاطین در صدای واله پیچید. سپس چیزی غرید. لاکلی گوش می‌داد، دستانش از شدت خشم به خاطر ناتوانی خودش گره خورده بود. فکر کرد حرکاتی را می‌شنود. وقتی مطمئن شد صدایی شبیه به شماره ملا صدای سم طلسم نعل نشده‌ی یک حیوان روی سنگ لخت شنید. سپس، کاملاً واضح، صدای جیرجیر شنید.

می‌دانست که کسی یا چیزی فرشتگان دستگاه ارتباط ویل را برداشته است. جیرجیر بیشتر، به نوعی دعا غرغرآمیز. همزاد سپس برخی[19]چیزی دستگاه ارتباط را به زمین کوبید. صدای شکستنی آمد. جادو سیاه سپس سکوت برقرار شد. لاکلی تقریباً با آرامش، ابزارش را چرخاند و آن طلسم را برای پست ساتل تنظیم کرد. او با صدای یکنواختی صدا زد تا اینکه ساتل پاسخ داد. او با دقت دقیق آنچه واله گفته بود جفت روحی و آنچه پس از قطع صحبت واله شنیده بود را گزارش داد - غرش، صدای ضربات و نفس نفس زدن‌ها، سپس جیرجیر و تخریب ابزاری که برای اندازه‌گیری خطوط

پایه برای تهیه نقشه دقیق پارک در نظر گرفته شده بود. دعاگر ساتل آشفته شد. با اصرار لاکلی، او تک تک کلمات را شماره ملا نوشت. سپس با فرشته نگرانی گفت که دستور از سروی آمده است. ارتش می‌خواست همه از منطقه دریاچه بولدر خارج شوند. قرار بود به ویل دستور داده شود. به کارگران دستور داده شد علوم غریبه که خارج دعانویس گمیشان شوند. لاکلی قرار بود در اسرع وقت از منطقه خارج شود. وقتی ساتل حرفش را تمام کرد، لاکلی دستگاه ارتباط را خاموش کرد. آن کیمیاگری را جایی گذاشت که از آب و هوا نسبتاً در امان باشد. تجهیزات کمپینگش

را رها کرد. یک مایل پایین‌تر از تپه و چهار مایل به سمت غرب، بزرگراهی وجود داشت دعانویس که به دریاچه بولدر منتهی می‌شد. جادو سیاه وقتی پارک شیطان برای عموم باز می‌شد، به خوبی مورد استفاده قرار می‌گرفت، اما رمال آخرین ترافیکی که او دیده بود، کامیون دعانویس تریلر بزرگ سرویس کنترل جادو حیات وحش بود. آن وسیله نقلیه عظیم روز قبل به دریاچه بولدر دعانویس منوجان رفته بود. او راهش را به سمت بزرگراه ادامه داد، از یک مسیر پیاده‌روی به جایی که ماشین خودش دعانویس سیمین شهر را پارک کرده دعا بود، رسید. سوار ماشین شد و ماشین را روشن کرد.

با کمی تامل و جدیت حرکت کرد. البته می‌دانست کاری که می‌خواهد انجام دهد بی‌فایده است. ناامیدکننده بود. احتمالاً خودکشی بود. اما ادامه داد. او به سمت شمال حرکت کرد و ماشین کوچک را تا آخرین سرعتش هل داد. این کار مطابق دستورالعمل‌هایش نبود. او از منطقه پارک خارج نمی‌شد. او به سمت ... می‌رفت.[20]برای دریاچه بولدر. جادوگر جیل آنجا بود و اگر مثل یک مرد عاقل رفتار می‌کرد و طبق قدیس دستور به جای امنی می‌رسید، برای ارواح همیشه شرمنده می‌شد. کیلومترها در امتداد بزرگراه، چیزی به ذهنش رسید. دستگاه فرستنده‌ی خط پایه باید دقیقاً درست هدف‌گیری می‌شد تا

شیاطین ویل شیطانی یا ساتل بتوانند صدای او را که توسط پرتو آن منتقل می‌شد، دریافت کنند. دستگاه‌های ویل یا ساتل نیز باید به همان اندازه دقیق هدف‌گیری می‌شدند تا رمل صدای آنها را به او منتقل کنند. با این حال، پس از درگیری که او شنیده بود، و پس از اینکه ویل یا مقهور شده بود یا کشته دعانویس پیشینه تاریخی شده بود، به نظر می‌رسید کسی یا چیزی دستگاه ارتباط را دریافت کرده است، و لاکلی صدای جیرجیر شنیده بود، و سپس صدای خرد شدن دستگاه را شنیده بود. فهمیدن اینکه دعا چطور تیرک در حالی که برداشته و

به آن ضربه زده می‌شد، کاملاً در یک راستا قرار کافر گرفته بود، آسان نبود. از آن هم دعانویس دوگنبدان کمتر قابل درک سید و حاجی بود که درست به سمت هدف نشانه رفته بود تا بتواند صدای پرتاب شدن متون کهن و خرد شدنش را بشنود. اما به نوعی این اتفاق عجیب احساسات دعانویس او را تغییر نداد. جیل می‌توانست در معرض خطر موجوداتی باشد که ویل می‌گفت انسان نیستند. لاکلی آن زاویه دید غیرانسانی را کاملاً قبول نداشت، اما اتفاقی در آنجا می‌افتاد و جیل در وسط آن بود. بنابراین او به خاطر احترام به خودش به بررسی آن پرداخت. و جفر

جیل. این رفتار مقدس معقولی نبود. احساسی بود. توسل او مکث نکرد تا بپرسد چه چیزی باورپذیر است و چه چیزی نیست. لاکلی حتی به این مشکل که چگونه یک پرتو مایکروویو می‌تواند دقیقاً در جهت درست باقی بماند در حالی که ابزاری که
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.